تبليغاتX
تیر خلاص

تیر خلاص

گاهی برای ماندن باید رفت

یه دوست ،یه رفیق ،یک مرد بزرگ و یک انسان نه همچون من

انسانی از جنس پاکی و روحی آغشته به ایمان و خدا

کسی که امروز به دعای من و تو که این نوشته ها  رو میخونی

بیش از هر چیزی احتیاج داره و امیدش بعد از خدا

به دوستایی که اطرافشن هست پس دریغ نکن

خواننده نمیدونم الان که این نوشته ها رو میخونی چه حسی داری

اما میدونم قلبت پاک هست و دلت از کینه ها خالیست

پس دوست منو از دعاهای پاکتون بی نصیب نگذارید

یک دوست سرطان داره و من خواهش میکنم،التماس میکنم

دعا کنید، آرزو کنید، همین لان که خوندی دعا کن

               ..

خدایا ازت کمک میخوام،همین یکبار کمکم کن دیگه.....!!ا

خدایا دیدی بغض ها رو؟؟

دیدی اشک ها رو؟؟

دیدی دعاهای قلب سیاهمو؟؟

خدایا امید آخری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:41  توسط سرباز  | 

گفتم : مگه تو آرزو ها رو برآورده نمیکنی؟

گفت : تو شک داری؟

گفتم : من چند ساله که یک آرزو دارم، میخوای بگب نشنیدم؟

گفت : حالا بگو میشنوم،آرزوی تو چی هست؟

گفتم : آرامش،بین سرفه هام باقیشو گفتم: آزادی و رهایی

گفت : این چیزی هست که چند سال آرزوشو کردی؟

گفتم : به علامت مثبت سر تکون دادم،سرفه فرصت نمیداد

گفت : آزادی از نظر تو چی هست که آرزوشو میکنی؟

گفتم : یه فکر راحت ، یه بدن سرد و یه تن که روح داشته باشه

گفت : چی باعث ناراحتی تو شده سرباز؟ چرا اینقدر ناله میکنی؟

گفتم : نمیدونم

گفت : نمیدونی یا اینکه نمیخوای بگی؟

گفتم : سرفه هام نگذاشت بگم،داشت با لبخند نگاهم میکرد

گفت : جوابمو گرفتم خودت رو اذیت نکن،راحت باش

گفتم : دوست ندارم با دلسوزی و ترحم نگاهم کنی

گفت : خیلی از حرفهات جای بحث داره و مبهم هست

گفتم : زندگی همش مبهم و گیج کننده هست

گفت : دوست دارم بشنوم اما باید برم،خودت که میدونی

گفتم : آره اما آرزوم....؟

گفت :عجله دارم باید برم

گفتم : من کی به آرزوم میرسم؟

گفت : نمیدونم ایستاد و روشو برگردوند و چند قدم رفت...

گفتم : نمیدونی یا نمیخوای بگی؟؟بغض کردم..

گفت : نه چیزی نگفت،برگشت و نگاهم کرد و چند لحظه بهم نگاه کردیم

راهشو رفت ،برگشت و رفت..

نمیتونستم بغضمو قورت بدم،نمیدونم اون قطره اشک کی افتاد رو گونه ی چپم

او رفت و با نگاهش به من گفت که بعضی از آرزو ها همیشه آرزو میمونند

رفت و بهم یاد داد راه بعضی از آرزوها مرگ هست و فقط بعد از مردن بهشون میرسیم

وقتی رفت احساس خیلی بدی داشتم و ازش بیزار شدم اما بعد

تو دل سنگ و سیاهم ازش تشکر کردم چون راه آرزومو یادم داد

امروز من خوشبخت ترینم چون راه آرزومو بلدم و به این راه میرم

هرگاه کسی بیدادی بر تو روا داشت تونیز

چند بیداد کوچک بر او روا دار

بشر قابل ترحم نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:48  توسط سرباز  | 

ای آسمانها ،ای خداها و انسان ها خلاصم کنید

امشب اسیر مشتی حرفهای ناگفته ماندم که مرا میرنجانند،میخواهم  چند خطی

با تو ((خواننده ی این مزخرفات)) بنویسم شاید کسی این زندگی را باور کند

هدف من از نوشتن این چند خط این است که هیچ دلم نمیخواهد دیگر شاهد

این زندگی بی ارزش باشم،خواننده های با خدا،شما را به خدا سوگند آتش زندگی

امثال من را خاموش کنید،غیره قابل تصور هست اما تصورش را کنید در این دنیا

چند نفر،چند نوجوان و جوان بی گناه با دردی همچو درد من قربانی میشوند

فکرش را بکنید چند حرف حرف نگفته و چند استعداد نشکفته،کسی چه میداند؟؟

یعنی در زندگی از بین رفته ی امثال من یک نفر پیدا نمیشد که مظهر افتخار کشورش

یا حداقل خانواده اش شود؟یک نابغه پیدا نمیشد؟؟؟ امثال من حق زندگی

نداشتند و نمی توانستند زندگی کنند؟؟

خواننده ی پرت گویی های من قسم که در همین چند سال گذشته حوادثی در

زندگی نکبت بارم صورت گرفت که برای نابود کردن باقی این زندگی رو به پایان

 کافیست بر اساس راه نکبت باری که دنیا و خدای دروغین پیش پای زندگی من

گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بی گناه ترین گناهکاران روزگارم

افسوس که ضربان نامرتب قلبم و این احساس مسخره فرصت نمیدهد تا جزئیات

این زندگی به گند کشیده شده را بنویسم،همینقدر باید بنویسم که نمی دانم چرا

خدای دروغین به زندگی با سرنوشتی اینقدر دردناک دچار شوم

دیگر نمیتوانم بنویسم،بغض دارد خفه ام میکند،نه بغض نیست مرگ است

مرگ در حال پس گرفتن پس مانده ی زندگی شوم من است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:20  توسط سرباز  | 

یه منظومه ،یه قاره ،یه کشور ،یه استان ،یه شهر ،یه منطقه ،یه خیابون ،

یه کوچه ی بن بست((مثل همه ی زندگیم)) ،یه خونه ،یه اطاق((خیلی بهم ریخته))

یه آدم ،یه حیوون ،یه کافر ،یه ناامید، یه بیمار،یه بریده، یه شیطان، یه بدبخت، یه سربار

یه اضافی، یه ناشی، یه بیچاره ،یهخودخواه، یه افسرده، یه دیوونه ،یه باخته....!!!ا

یه اشرف مخلوقات، یه زندگی ،یه عمر ،یه سرباز ،یه رویا((رویای زندگی))

یه آرزو....آرزوی مرگ........!!ا

یه خدا((که نبود))یه افسانه، یه خواب شیرین، یه خیال باطل،

یه لفظ دوست داشتنی، یه ارباب،یه برده دار((برده هایی امثال من و ....))

یه خوش گذرون، یه طراح بد، یه کارگردان بد، یه دزد،یه جلاد و جنایتکار

این روزها زندگی ام سرشار از لحظاتی هست که

از تکرارش به ستوه آمدم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 23:11  توسط سرباز  | 

نفسم پس میرود ، از چشمهایم اشک میریزد،دهانم بد مزه هست،سرم

 گیج میخورد،قلبم گرفته،تنم خسته،کوفته و بدون اراده هست.

......نم از سوزن.....سوراخ است،هزار جور فکر شگفت انگیز در مغزم میچرخد،میگردد....!

همه ی آنها را میبینم اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرانده ای

باید سرتاسر زندگی سیاه خودم را شرح دهم و آن ممکن نیست.

هیچکس نمیتواند پی ببرد،هیچکس باور نخواهد کرد به کسی که دستش از همه جا کوتاه

بشود بگویند:برو سرت را بگذار بمیر،اما وقتی که مرگ هم آدم را نمیخواهد،مرگ هم پشتش

را به آدم میکند،مرگی که نمی آید و نمیخواهد بیایید....!!

**تنها یک چیز به من دلداری میدهد و آن خودکشی است**

نه کسی تصمیم به خودکشی نمیگیرد،خودکشی با بعضی ها هست،در

خمیره و سرشت آنهاست،نمیتوانند از دستش بگریزند....!!

میخواهم بخوابم و دیگر بیدار نشوم ولی چون خودکشی از نظر مردم یک کار عجیب و غریبی

هست میخوام ابتدا خودم را بیمار کنم،مردنی بشوم و زمانی که چشم و 

گوش همه پر شد ........!!   زنده ام بدون اراده و بدون میل

بعد از مرگم لابد چند نفر از من تعریف میکنند،چند نفر تکذیب میکنند اما بالاخره فراموش میشوم

**دیگر اهمیت نمیدهم چه در مورد من فکر کنند و چه حرفی بزنند**

هرچه فکر میکنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است،من یک میکروب

جامعه شده ام،یک وجود زیان آور،سربار دیگران...!

از همه ی نقشه های خود چشم پوشیده ام،از عشق،از شوق،از همه چیز کناره گرفته ام

دیگر در جرگه ی مرده ها بشمار می آیم

چه خوب بود اگر میشد اگر میشد همه چیز را نوشت

بقول صادق هدایت:یک احساساتی است،یک چیزهایی هست که نمیشود به دیگری فهماند

نمیشود گفت آدم را مسخره میکنند،هرکسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند

دیگر نه آرزویی دارم نه کینه ای،آنچه در من انسان بود از دست دادم،گذاشتم گم بشود

زندگی ام برای همیشه گم شد

من خودپسند، و بیچاره بدنیا آمدم حالا دیگر غیره ممکن است که برگردم و راه دیگری

در پیش بگیرم،دیگر نمیخوام دنبال این سایه های بیهوده بدوم،با این زندگی گلاویز بشوم

من دیگر نمیخواهم ببخشم و بخشیده بشوم،

میخواهم چشمانم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم...!

این فکرهای دیوانه،این احساسات،این خیالهای گذرانده که برایم می آید آیا حقیقی نیست؟

گمان میکنم آزادم ولی جلوی سرنوشت خودم نمیتوان کوچکترین ایستادگی بکنم

افسار من بدست اوست،اوست که مرا به این سو و آن سو میکشاند

پستی زندگی که نمیتوانم از دستش بگریزم و نمیتوانم فریاد بکشم

زندگی احمق!!

من با مرگ آشنا و مانوس شده ام،یگانه دوست من هست،تنها چیزی

هست که از من دلجویی میکند،دیگر به مرده ها حسادت نمیکنم،من هم از دنیای

آنها بشمار می آیم،من هم با آنها هستم

یک مرده هستم................!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 18:12  توسط سرباز  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 12:31  توسط سرباز  | 

اگر كشتي انسانيت غرق شود ، همگي انسانها مقصريم ومحكوم به غرق شدن

         زندگی!

::.افسوس و صد افسوس که در سرزمینی زیستم که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون بود .::

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:44  توسط سرباز  | 

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره ميپاشد

گل زنبق ز لبهاي هوس آلود شبنم بوسه ميگيرد

ولي من سرد و خاموشم
خداوندا ...

خدايي کردنت ننگ است
من ناز آزاد مردان دهاتي با شما شهري

صفت ها نغمه ها دارم
من از ماسوله ميايم
غيورم آزاده ام
نيم انسان
سنبل حيوان!!
خرم شغالم روبهم بزغاله ام
چرا بزغاله باشم

همان بهتر که خر باشم
صبور و باربر باشم
ميان اجتماع آزادتر باشم

من تنها نشسته ام كنجي خيره بر ماه
دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد 
دگر از فرط مي نوشي ميم مستي نمي بخشد
دگر بنگ و باده و ترياك آرامم نمي سازد
باري بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فرياد رعد آسا زنم
فرياد بر گويم خدايي نيست!
خدايي كه فغان و ناله هايم در دل او بي اثر باشد
خدا نيست
خدا هيچ است!
خدا پوچ است!
خدا جسمي است بي معني!

"خدا يك لفظ شيرين است"
من اينك ناله ي ني را خدا خوانم
من آن پيمانه ي مي را خدا خوانم
من امشب بوسه گرم لبان دختران مست و عريان را خدا دانم

خداي من حشيش و گرس و بنگ مي باشد
خداي من شراب خون رنگ مي باشد
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست؟!
و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟
چرا ناله هاي قلب مرا هرگز نمي شنود؟
"عجب بي پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من رو سيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

شب است و ماه ميتابد
ستاره نقره مي پاشد
عروس پونه ها، عطر شقايقها
از لبهاي هوس آلود زنبقهاي وحشي بوسه برميدارد
ولي من سرد و خاموشم

خداوندا...

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويش ديده ام
كه نامردان از خون پاك مردانت كاخها ساختند!

اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم!

خدايا خالقا بس كن جنايت را
بس کن تو ظلمت را

خداوندا...
تو مي گفتي زنا زشت است  پس چرا با

مريم عرفا زنا كردي

تو ميگفتي اگر اهريمن شهوت بر انسان حكم فرمايد
من اينان رادر آتش عصيان خويش مغضوب ميسازم
من او را مغلوب و با صليب خويش مصلوب خواهم كرد!
ولي من ديده ام

پدر با  نو رسته ي خويش گرم مي گيرد

برادر شبانگاهان  از آغوش خواهر كام مي گيرد
چشمان شهوتران فرزندي
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه مي لغزد!

خدايا خالقا بس كن جنايت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا...

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي تو ميگفتي اگر بي عدلي و قدرت بر اينان سايه افكند
من اينان را به به خشم عدل درگاهم گرفتار خواهم كرد
خداوندا من اما بي گناه بسيار ديدم كه جسمش بر طناب دار مستانه ميرقصد
يا كه نه بسيار ديدم
كساني زير يوق خشم و اسارت مظلومانه

ميبخشد گلويش را به تيغ بي عدليهاي دوران
وچه بسيارند گنه كاران بي دين
كه بر زير رداي دين و مذهب
ميكنند با شيطان عشق بازي

خداوندا...

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي

و براي لقمه ناني غرورت را

به زير پاي نامردان بشكني
زمين و آسمانت را كفر مي گويي،نمي گويي؟

خداوندا...

اگر با مردم در آميزي
شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آهسته و خسته

تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر ميگويي ،نمي گويي؟

خداوندا...

اگر در روز گرما خيز تابستان تنت را بر سايه ي ديوار بگشايي
لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري
و چندين آنطرفتر، خانه هاي مرمرين را روبرو بيني
زمين و آسمانت را كفر مي گويي، نمي گويي؟

خداوندا...
اگر روزي شبه گردي
ز حال ما باخبر گردي

و با چشمان خود نامردميها را ببيني باز
پشيمان ميشوي از قصد خلقت
از اين بودن، از اين ماندن

تو خود سلطان تبعيضي ، تو خود فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي كردي

يكي را همچون من بدبخت و يكي را بي

دليل آقا نميكردي

جهاني را اينچنين غوغا نميكردي

هرگز اين سازها شادم نمي سازد

دگر آهم نمي گيرد

دگر بنگ و باده و ترياك آرام نمي سازد

شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره ميپاشد
گل زنبق ز لبهاي هوس آلود شبنم بوسه ميگيرد

من اما در سكوت خلوتت آهسته مي  گريم...

اگر حق است ،زدم زير خدايي!!

                                                                                                          ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:15  توسط سرباز  | 

من يه مسافر
تو يه سفر
به چهار راه که مي رسيم
من مي ايستم
تو ادامه مي دهي
نمي دانم رفتنت مرا برد
يا مسافر بودنم مرا راند
مي دانم که من به سفر رفتم
زير گوشم زمزمه کردي
و گفتي پشت هر پيچ و هر خمت
راهي ديگرست
و سفري ديگر
و هر مويت داستان رفتني را رشته است
من، شايد يک مسافر
تو، اما يک سفر
من مي رفتم تا به تو برسم
نمي دانستم
رسيدنم پايان سفر است
و نمي
دانستم
تو با مني اگر با هم مي رفتيم
از تو گذشتم و به سفر رفتم
سالها گذشت تا دانستم
سفرم سال هاست که ناتمام پايان يافته
راه غريب
سفر ناتمام
من گم
تو دور
من يه مسافر
تو يک سفر.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:40  توسط سرباز  | 

احساس من.......

آتش است! جهنم است! یکپارچه درد است،یکپارچه در بی درمان.

عصاره ی خاکستر مشتی افتخار صاحب مرده است که طوفان حوادث به دست جمعی دیوانه ی

پول پرست،ذر ظلمت یک شب طولانی،طوفانی وحشت انگیز به قبرستان فراموشی سپرده است

رنگ است،ننگ است،درد است و مرگ و یکپارچه فلاکت است........!

منبع فساد است و جنون و سرگردانی ارواح(((امثال خودم)))

مسخره است،مهد دروغ است و تملق و خودفروشی و تقلب و درویی.

مکتب حماقت است و جهل مرکب!

قبرستان است،قبرستان........!

میدانید کجا و چه را میگویم؟

این زندگی را،این زندگی افسرده را،باور کنید قبرستان است.قبرستان زندگی و احساس انسانی

و هرچه مربوط است به زندگانی،قبرستان آرزو و عشق انسانی.......!

از سرنوشت تهمت زده ی سربازی بی گناه که در این محیط .........پرور............پرست

...........مینامندش.

از ناله ی جگر سوز سربازی که در خاموشی صحرای فراموشی با صدایی سینه خراش،آخرین قسمت

افسانه ی زندگی را به عنوان اولین قسمت حقیقت این مرگ موسوم به ((زندگی)) میخواند.

از همه جا،همه جای این بازار مکاره که در سکوت ستم بارش دلالان شرافت انسانی،

شرافت انسانها را به مزایده گذاشته اند.

این احساسی است که من میکنم،من که زاده ی رنجم و نویسنده ی داستان قردای زندگی.

من یکپارچه مرگم برای تیرگی ها و یکپارچه عصیان در برابر بندگی......

این به دور از انصاف و وجدان انسانیست،انسانها.......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:27  توسط سرباز  | 

وجب به وجب                                      قدم به  قدم

هستي به هستي                                عدم به عدم

لاله به لاله                                          ناله به ناله

سرشك به سرشك                               دمن به دمن

تابوت به تابوت                                      كفن به كفن

اي مسلمانان..!                                    چه بگويم من؟

من كه نيستم از شما                             اما بودم با شما...!

سحر تا سحر                                       غروب تا غروب

از خم واز پيچ                                       از چپ و از راست

چشمه به چشمه                                 سراب به سراب

شكوه به شكوه                                   عذاب به عذاب

همه جا ويران                                      همه جا خراب 

همه بي سوال                                    همه بي جواب

سرها شكسته                                    پرها شكسته

چشمها دريده                                      رنگ ها پريده

مرگ آفريده                                         مرگ آفريده

                         *************

دل سربازي                                        غريب و بيكس

ناله ميكند.....!!                                    به ساز جرس

به ساز جرس                                     نفس به نفس

ناله ميكند                                         گريه ميكند

اي خداي من                                     اي خداي او

به دادم برس                                      به دادم برس

بشكن اين سكوت                              بشكن و بگو

بال و پر من....!!                                 ياد آور و عشق آور من

‍‍ژيناي من كووووو؟                               ژاكلين من كووووو؟

                           *************

يكبار ديگر                                         شيون سرباز.....

سينه به سينه                                   طپش به طپش

آغوش به آغوش                                 ميرسد به گوش

خدايان ننگ!!!                                    خدايان جنگ!!!

اين ناله هاي مرگ                              اين صداي زنگ

از كجا رميد؟؟؟                                  به كجا دويد؟؟؟

تا كجا دويد؟                                     در كجا نشست؟

با چه كس دويد؟                                با چه كي گريست؟

خدايان جنگ!                                    خدايان ننگ!

                        *************

و ناله هاي مرگ                                چون نواي زنگ

ميدهد جواب                                    فرسنگ به فرسنگ

كاي سرباز زار                                  اين صداي زنگ....

طبال بندگيست                                 قهر زندگيست

مرگ آرزوست                                  در فراق دوست!

اين صداي اوست                              اين صداي اوست

                        *************

از قبري به قبري                               از رودي به رودي.....

با چشم گريان                                 عريان و ويلان

در بستر مرگ                                  آهسته غنود........

سرود درد                                      اشك يكسرود......

نفرين يك عشق                              ماتم يك عمر.......

ناله ي من بود                                 ناله ي من بود....

             بیا پشیمون نمیشی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:4  توسط سرباز  | 

شب است و ماه میرقصدستاره نقره میپاشد گل زنبق زلبهای

هوس آلود شبنم بوسه میگیرد من اما سرد و خاموشم......

خدایا، خالقا بس کن تو ظلمت را، خداوندا خدایی کردنت ننگ است!

خداوندا،تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی،تو میگفتی که نامردان

بهشت را نمیبینندو من با دو چشم خویشتن دیدم که نامردان بخون

 پاک بدبختان هزاران کاخ میسازند!!!!!!!!........؟

خداوندا تو میگفتی: اگر اهریمن شهوت به انسان حکمفرما شد

تو اورا به صلیب خشم خود مصلوب خواهی ساخت ولی خویشتن

دیدم که چشمان هوس آلود................ در دانه میلغزد.!

تف بر خشم و بر قول............!!!

خداوندا اگر مردانگی این است به نامردی نامردانت قسم

نامر نامرد اگر دستم به قرآنت آید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 17:45  توسط سرباز  | 

the end

من زاده ي شهوت شبي چركينم


در مذهب عشق ، كافري بي دينم


آثار شب زفاف كامي است پليد


خوني كه فسرده در دل خونينم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 11:32  توسط سرباز  | 

این...........؟؟؟!!!

last .......
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:36  توسط سرباز  | 

the end
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:31  توسط سرباز  | 

..........
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:16  توسط سرباز  | 

اردکهای ناز من

............
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:14  توسط سرباز  | 

2

..........
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:12  توسط سرباز  | 

3

...........
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:11  توسط سرباز  | 

4

...................
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 18:8  توسط سرباز  | 

بودنم را ....

بودنم را هيچکس باور نداشت

هيچکس کاري به کار من نداشت

بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

آنکه خوابيدست در اين گور سرد

بودنش را هيچکس باور نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:40  توسط سرباز  | 

تقدیر

 

سلام به آبجي مهربونم ..خوبي؟
چي شده من كه نتونستم وبتو ببينم..... 
ان شاا... خدا بهت صبر بده ...اينم بدون كه راه همه ماست

 ..منتهي هر كسي به يه طريقي و يه اصولي ....

شايد يك كمي ناراحتي باشه ..اما من از روزي ناراحتم كه

ديگران به خاطر من ناراحت باشن ...
اون وبتون هم باز نشد ....

يعني وقتي رفتم كه كليلك كنم باز نمي شد ..!!!

هميشه منتظر بوديم ...
انتظار جزئي از فرهنگمون شده ...<




کدهاي جاوا اسکريپت

  >



جزئي از دينمون ....
منتظر بودن ...! اميد داشتن به آمدن کسي که

 همه چيز رو تغيير ميده ... کسي که مياد و نجات ميده

 و همه چيز رو عوض مي کنه ...!
هيچوقت بهمون ياد ندادند که ما بايد خودمون رو عوض کنيم

و تغيير بديم ... هميشه گفتند هر چي خداببخواهد

 همون ميشه ... اما من ميدونم كه اينو خدا نخواسته

تو خواستي .............

چرا؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 17:32  توسط سرباز  | 

به وبلاگ من خوش آمدید

سلام دوستان !

به وبلاگ من خوش آمدید

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:2  توسط سرباز  |